87/02/19
تو ای فرشته ی من!!!!!!!
عمر آدمی لحظه ای بیش نیست ، وجودش جریانی گذرا ، احساساتش مبهم ، جسمش طعمه کرمها ، نفسش گرد بادی نا آرام ، سر نوشتش نا معلوم و شهرتش نا پایدار
آدما مثل کتابن ... از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ... از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت ... بعضي ها رو بايد چندبار خوند تا معنيشونو فهميد ... ولي بعضي ها رو بايد نخونده دور انداخت
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم
شکست عهد من و گفت:
هرچه بود گذشت...؟!
به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت
بهار بود وتوبودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت.
شبها را بی هیچ بهانه ای می سپاریم به روزهائی که شاید در دل می شماریم و مدام این دلیجان می رود و سفر پشت سفر .....چشمهامان را ببیندیم و به چیزی بیاندیشیم که مال ما نیست و نه برای ما ...هیچ وقت نگفته ایم که خود را نذر کدام مسئله کرده ایم ..
وقتي معلم سوال كرد عشق چند بخشه
گفتم ۱ بخش ولي وقتي تو رو ديدم فهميدم
۳ بخشه:
۱. آتشه ديدن تو
2. شوق با تو بودن
3 .اندوه بي تو موندن
دوستت دارم
دلم گرفته از آدم هايي که مي گن دوسِت دارم اما معني شو نمي دونن از آدم هايي که مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن از اونايي که زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره
از دستت ناراحتم .توی دلم باهات قهر میکنم.چون باهات قهرم گریه میکنم.
تو دلم باهات حرف می زنم.
بگو مگو میکنیم.دوباره...دوباره گریه میکنم..چطور ممکنه من با تو قهر باشم؟؟؟اخه چطور ممکنه ادم با تنها هم صحبتش قهر کنه؟
وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به تو می دهد تو هزار دلیل برای خندیدن به او نشان بده
عشق یعنی کوچیک کردن دنیا به اندازه یک نفر یا بزرگ کردن یه نفر به اندازه یک دنیا
برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جريان آب حرکت کند . ( دکتر علی شریعتی )
از من پرسيد: براي چه زنده اي؟؟؟گفتم: براي هيچ.ولي در دل فرياد زدم فقط به خاطر تو. از او پرسيدم تو براي چه زنده اي؟؟؟؟ گفت:به خاطر کسی که براي هيچ زنده است
تکيه بر ديوار کردم خاک بر پشتم نشست دوستي با هر که کردم عاقبت قلبم شکست آن قدر رنجي که دنيا بر دل ما مي کند بر دل هر کس کند او ترک دنيا مي کند
روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند!!!!! . او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد!!!!. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد!!! , اما عقرب بار ديگر او را نيش زد!! . رهگذري او را ديد و پرسيد: "براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد پاسخ داد: "اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم! ((حالا يکَم فکر کنيم ! يکَم چشامونو باز کنيم ببينيم چند تا عقرب دروبرمون هست
هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته
چشم من گریه نکن ، داغ دل تازه نکن دیگه فایده ای نداره ، اینجوری گریه نکن تیک تیک ساعت قلبم ، اسمتو فریاد می زنه توی آسمون قلبم ، پرنده پر نمی زنه پرنده پر نمی زنه
كاش دوستي ها مثل رابطه دست و چشم بود. وقتي دستت زخم مي شه چشمت گريه ميكنه و وقتي چشمت گريه مي كنه دستت اشكشو پاك مي كنه
عشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است عشق ديدن نيست بلکه احساس کردناست عشق جار زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است
روزی خداوند با یکی از بندگانش بر روی ساحل قدم می زد. خدا تمام زندگی بنده اش را از آغاز تولد
تا به امروز نشانش داد . بنده دید که در تمام مراحل زندگی اش دو تا رد پا وجود داره. از خدا پرسید :
این دو جای پا مال چه کسانی است که در تمام مراحل زندگی من وجود دارد؟ خدا گفت : یکی از آن جای پاها از آن توست و دیگری از آن من است. بنده یک بار دیگر زندگی اش را از آغاز نگاه کرد. دید که در
مراحلی از زندگیش که خیلی سختی کشیده فقط یک جای پا وجود داره. از خدا پرسید : خدایا تو که
از ابتدای خلقت با من بودی چرا در سختی ها مرا تنها گذاشتی و فقط رد پای من آنجاست؟
خدا گفت : آن جای پا مال تو نیست بلکه از آن من است که هنگام سختی ها تو را در آغوشم
گرفتم و از آن عبور می دهم.
خسته بود ، اما صبور و مقاوم
به سختی سرپا ايستاده بود
و گذر زمان را می شد به راحتی بر چهره ی خسته اش حس کرد
بر رويش تعداد زيادي تاريخ و يادگار نوشته شده بود كه نظرم را به خود جلب كرد،
: پرسيدم
آيا اجازه مي دهي، من هم بنويسم؟
باخستگي و بي حوصلي و مثل اينكه به اين پرسش عادت داشت پاسخ داد:
آري تو هم بنويس
من با اشتياقي غير قابل توصيف،
تكه چوب نيم سوخته اي را كه پاي ديوار افتاده بود برداشتم
شروع كردم به نوشتن... من هم...
گرد و خاكي از سر و رويش فرو ريخت
نوشتم: من هم تمامي دوستانم را عاشقانه مي پرستم و دوستشان دارم
او متعجبانه به من نگاهي كرد
با ديدن اين جمله فرو ريخت،
به تلي خاك مبدل شد
ديوار طاقت تحمل عشق من نسبت به دوستانم را نداشت
گذشت زمان آدمی را پیر نمیسازد. بلکه ترک آرمان ها وکمال مطلوب ها ست که مارا فرتوت و افتاده میکند .............مک آرتور
آنان که به من بدي کردند مرا هوشيار کردند.
آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگي آموختند.
آنان که به من بي اعتنايي کردند به من صبر و تحمل آموختند.
آنان که به من خوبي کردند به من مهر و وفا و دوستي آموختند
چنين گفت زرتشت:...عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار. از تنفر متنفر باش، به مهرباني مهر بورز، با آشتي آشتي کن و از جدايي جدا باش
اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چترآورده بود و اين يعني ايمان

